تبليغاتX
عزیز من -
      
      
-----------------------------
YYYYYYYYYYYYYYYYY

 

 ای محبوب رویاهایم

روزی که از ماورای تمام انسانها و تمام دستها دست پر مهر و گرم تورا انتخاب کردم احساسی عجیب سرتاسر وجودم را فراگرفته بود .

احساسی سرشار از غرور و اعتماد ، اعتماد به قلب مهربان تو ،اعتماد به وجود تو به اینکه در کشاکش این روزگاردستهای گرم تو تنها فانوس و راهنمای من دور افتاده خواهد بود.

منی که حس بودن را در وجود تو یافته بودم . تویی که سرمست از رویاها و به دنبال آرزوهایت  در آینده ای نه چندان دور می گشتی .

که شاید به جرات بتوانم بگویم  که این آینده نه چندان دور تمام فاصله ها را به یک باره معنا بخشید .

معنایی دور از تصور ذهن کودکانه دختر بچه ای که فکر می کرد . بعد از این تنهایی معنا نداره چرا که همسفرش رو در این راه پر پیچ و خم پیدا کرده و با امید به او براحتی می تواند ا ز این مسیر بگذرد.

آخه فکر می کرد  اون کسی رو که جاش تو قلبش خالی بود را پیدا کرده ولی نه اشتباه می کرد . هیچ وقت فکر نمی کردم تنهایی من نه تنها با اومدن تو پایان پیدا نکنه بلکه این تنهایی ، دامنه دارتر، وسیع تر ، پررنگ تر بشه و زندگی ام تارتر از اینی که هست بکنه .

ولی تو رفتی و رفتن تو تنها چیزی که برام گذاشت یاد و خاطرات و اندیشه ای بود که نا خداگاه به تو ختم می شد و می شود .

مثل تمام دختر بچه ها من هم در انتظار شاهزادهای سوار بر اسب سپید بالی بودم که از فرسنگها راه دور آمده بود تا مرا به قله خوشبختی برد .

ولی با دیدن تو تمام اندیشه هایم به ناکجا رفت وتنها چیزی که برام مونده و دوست داشتم

ببینم و در موردش بشنوم و ازش بگم تو بودی تو .

نمی دونم چرا فکر می کردم ؟

تو با تمام آدمهایی که با هاشون بر خورد کردم فرق داری همیشه احساس می کردم تو مال این کره خاکی نیستی.  

تنها چیزی که ارزوش را داشتم و دارم اینه که ای کاش

یک روز صادقانه صادقانه دور از تمام رخدادها و دور از چشم های جستجوگر تمام آدما بنشینی برام حرف بزنی .

آنوقت راحت فراموشت می کنم.

 


لینک مطلب... مورخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 10:50  نویسنده: سارا  |