تبليغاتX
عزیز من - جستجو
      
      
جستجو
-----------------------------
YYYYYYYYYYYYYYYYY

 

مهربانی تکلیف هر شبمان بود

یا ندانستن مسئله نبود

من به بادامی قانع بودم

 تو به اناری

در دفترهایمان گل بود و آفرین

و 20 بزرگترین عدد

حال کبری کتابش را به باران نمی سپارد و 20 بزرگ نیست

حالا دیگر طمع کاغذ و مداد را ازیاد برده ایم

ورق می خورند روزها یک ، دو ، سه من قد کشیده ام دارا تر شدم

 و هنوز در جستجوی سارای کوچکم

غربت بر شهر چتر می زند و عدالت کودکی تنهاست

آیا مردی با اسب از سمت باران نمی آید

 

 


لینک مطلب... مورخ شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 15:14  نویسنده: سارا  |