

ای محبوب رویاهایم
روزی که از ماورای تمام انسانها و تمام دستها دست پر مهر و گرم تورا انتخاب کردم احساسی عجیب سرتاسر وجودم را فراگرفته بود .
احساسی سرشار از غرور و اعتماد ، اعتماد به قلب مهربان تو ،اعتماد به وجود تو به اینکه در کشاکش این روزگاردستهای گرم تو تنها فانوس و راهنمای من دور افتاده خواهد بود.
منی که حس بودن را در وجود تو یافته بودم . تویی که سرمست از رویاها و به دنبال آرزوهایت در آینده ای نه چندان دور می گشتی .
که شاید به جرات بتوانم بگویم که این آینده نه چندان دور تمام فاصله ها را به یک باره معنا بخشید .
معنایی دور از تصور ذهن کودکانه دختر بچه ای که فکر می کرد . بعد از این تنهایی معنا نداره چرا که همسفرش رو در این راه پر پیچ و خم پیدا کرده و با امید به او براحتی می تواند ا ز این مسیر بگذرد.
آخه فکر می کرد اون کسی رو که جاش تو قلبش خالی بود را پیدا کرده ولی نه اشتباه می کرد . هیچ وقت فکر نمی کردم تنهایی من نه تنها با اومدن تو پایان پیدا نکنه بلکه این تنهایی ، دامنه دارتر، وسیع تر ، پررنگ تر بشه و زندگی ام تارتر از اینی که هست بکنه .
ولی تو رفتی و رفتن تو تنها چیزی که برام گذاشت یاد و خاطرات و اندیشه ای بود که نا خداگاه به تو ختم می شد و می شود .
مثل تمام دختر بچه ها من هم در انتظار شاهزادهای سوار بر اسب سپید بالی بودم که از فرسنگها راه دور آمده بود تا مرا به قله خوشبختی برد .
ولی با دیدن تو تمام اندیشه هایم به ناکجا رفت وتنها چیزی که برام مونده و دوست داشتم
ببینم و در موردش بشنوم و ازش بگم تو بودی تو .
نمی دونم چرا فکر می کردم ؟
تو با تمام آدمهایی که با هاشون بر خورد کردم فرق داری همیشه احساس می کردم تو مال این کره خاکی نیستی.
تنها چیزی که ارزوش را داشتم و دارم اینه که ای کاش
یک روز صادقانه صادقانه دور از تمام رخدادها و دور از چشم های جستجوگر تمام آدما بنشینی برام حرف بزنی .
آنوقت راحت فراموشت می کنم.

لینک مطلب...
مورخ یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 10:50  نویسنده: سارا
|